سيد محمد باقر برقعى
411
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
. . . ساعتى بعد در ته بنبست * مرد پيرى به زور مىخوابيد كودكى درب خانه را آرام * باز كرد و به مرد شب خنديد . . . * رفت تا پا به خانه بگذارد * اشك در چشم ، رو به آنسو كرد . . . و صداى زنى كه مىناليد : * به همانجا كه بودهاى برگرد ! * مدّتى زن به مرد چيزى گفت * بعد از آن در به روى پا چرخيد باز با بغض خويش تنها ماند * مرد پيرى كه كودكش را ديد * نيمهشب بود و در خيابانها * از شلوغى هنوز گم مىشد زير سنگينى سياه شب * شانههاى درخت خم مىشد * گربه روى درخت جستى زد * مرد پير اندكى تأمّل كرد بىجهت مثل بچهها خنديد * خصلت كودكانهاش گل كرد * رفت تا پشت پيچ دورى زد * گربه بر شاخهء درختى ماند مرد پير اندكى جلو آمد * در كنار درخت لختى ماند * با وجود سياهى و ابهام * در ته چشم گربه چيزى ديد خم شد و قلوهسنگ را برداشت * و به چشمان هيز او كوبيد * گربه راه گريز را گم كرد * به زمين خورد و كوچه خونين گشت مرد ، گريان و شعرخوان ، تنها * از همان راهِ آمده برگشت